|
ماجرای کودک و کشیش کشیشی راه کلیسا را گم کرده بود . از کودکی خردسال پرسید : فرزندم ! کلیسای این محل کجاست ؟
کودک گفت: آخر همین خیابان ، به طرف چپ بپیچید ، آن جا نمای کلیسا را خواهی دید .
کشیش گفت : آفرین فرزند ! من هم اکنون در آنجا سخنرانی دارم ، تو میخواهی به سخنانم گوش دهی ؟
کودک پرسید : درباره چه چیزی صحبت میکنی ، پدر !؟
کشیش گفت : می خواهم راه بهشت را به مردم نشان دهم .
کودک خندید و گفت: تو راه کلیسا را بلد نیستی می خواهی راه بهشت را به مردم نشان بدهی !

خوشبختی ما در سه جمله است خوشبختی ما در سه جمله است
تجربه از دیروز،
استفاده از امروز،
امید به فردا...
ولی ما با سه جمله دیگر زندگیمان را تباه می کنیم
حسرت دیروز،
اتلاف امروز،
ترس از فردا.

غرور هیچوقت مغرور نشو، برگها وقتی میریزند که فکر میکنند طلا شدند.

فهم اگر مثل گاو گنده باشی، میدوشنت
اگر مثل خر قوی باشی،بارت می کنند
اگر مثل اسب دونده باشی، سوارت می شوند...
فقط از فهمیدن تو می ترسند
دکتر علی شریعتی

بازگشت آرامش دوباره بعد از مدتها تونستم به وبلاگم سر بزنم. احساس غربت عجیبی کردم. انگار نه انگار که من این مطالب رو نوشتم. دلم میخاد دوباره همون روزهای خوش برگرده...
تصمیم گرفتم دوباره به زندگی لبخند بزنم. سلام خوشبختیییییییییییییییییییییییییییییییییییییی

دیدار با دوستان امروز بعد از مدتها به وبلاگم سر زدم. برا تسویه حساب اومدم تهران ولی یک اتفاق جالب افتاد. امروز جشن فارق التحصیلی برای دانشجوهای ممتاز گرفته شده بود. خیلی از بچه ها رو دیدم. دلم برا همشون تنگ شده بود مخصوصا آیدای گلم رو دیدم.
خود مراسم چیز جالبی نبود لااقل به خاطر ولادت حضرت زهرا انتظار یه برنامه شادتر رو داشتم ولی انگار که مراسم برا چیزه دیگه ای بود. به هر حال نفس عمل برا من مهم بود که لااقل بعد از مدتها بچه ها رو دور هم جمع کردند و انگیزه برای ادامه راه دادند.

مرگ همکار بد! امروز این مطلب رو تو امیلی که برام اومده بود خوندم به نظرم مطلب جالبی اومد. امیدوارم که شما هم خوشتون بیاد: یکروز وقتى کارمندان به اداره رسیدند، اطلاعیه بزرگى را در تابلوى اعلانات دیدند که روى آن نوشته شده بود: آ«دیروز فردى که مانع پیشرفت شما در این اداره بود درگذشت. شما را به شرکت در مراسم تشییع جنازه که ساعت ١٠ در سالن اجتماعات برگزار مىشود دعوت مىکنیم.آ» 
در ابتدا، همه از دریافت خبر مرگ یکى از همکارانشان ناراحت مىشدند امّا پس از مدتى، کنجکاو مىشدند که بدانند کسى که مانع پیشرفت آنها در اداره مىشده که بوده است. این کنجکاوى، تقریباً تمام کارمندان را ساعت١٠ به سالن اجتماعات کشاند. رفته رفته که جمعیت زیاد مىشد هیجان هم بالا مىرفت. همه پیش خود فکر مىکردند: آ«این فرد چه کسى بود که مانع پیشرفت ما در اداره بود؟ به هر حال خوب شد که مرد!آ» کارمندان در صفى قرار گرفتند و یکى یکى نزدیک تابوت مىرفتند و وقتى به درون تابوت نگاه مىکردند ناگهان خشکشان مىزد و زبانشان بند مىآمد. آینهاى درون تابوت قرار داده شده بود و هر کس به درون تابوت نگاه مىکرد، تصویر خود را مىدید. نوشتهاى نیز بدین مضمون در کنار آینه بود: آ«تنها یک نفر وجود دارد که مىتواند مانع رشد شما شود و او هم کسى نیست جزء خود شما. شما تنها کسى هستید که مىتوانید زندگىتان را متحوّل کنید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید بر روى شادىها، تصورات و موفقیتهایتان اثر گذار باشید. شما تنها کسى هستید که مىتوانید به خودتان کمک کنید. زندگى شما وقتى که رئیستان، دوستانتان، والدینتان، شریک زندگىتان یا محل کارتان تغییر مىکند، دستخوش تغییر نمىشود. زندگى شما تنها فقط وقتى تغییر مىکند که شما تغییر کنید، باورهاى محدود کننده خود را کنار بگذارید و باور کنید که شما تنها کسى هستید که مسئول زندگى خودتان مىباشید. مهمترین رابطهاى که در زندگى مىتوانید داشته باشید، رابطه با خودتان است. خودتان را امتحان کنید. مواظب خودتان باشید. از مشکلات، غیرممکنها و چیزهاى از دست داده نهراسید. خودتان و واقعیتهاى زندگى خودتان را بسازید. دنیا مثل آینه است. انعکاس افکارى که فرد قویاً به آنها اعتقاد دارد را به او باز مىگرداند. تفاوتها در روش نگاه کردن به زندگى است.آ»

روز معلم امروز روز معلمه. من هم طبق یه رسم دیرینه این روز رو به بعضی از استادام از طریق ایمیل تبریک گفتم.  راستش بعضی از معلمها و استادام رو خیلی بیشتر از بقیه دوست دارم و خیلی دوست داشتم که می تونستم بهشون تبریک بگم. ولی بهشون دسترسی ندارم.  اما از همین جا این روز رو به همه معلم هام به ویژه خانم امین محمدی و آقای دکتر جباری تبریک می گم و براشون آرزوی موفقیت دارم. برا یکی از استادام هم از سر بدجنسی این روز رو تبریک گفتم. بلکه یه ذره با من بهتر برخورد کنه. تا یادم نرفته به تازه معلمهای عزیز همکلاسیهای سابقم که الان برا حودشون استادی شدند (سمیرا و سمیه عزیز) تبریک می گم.

یه کم فکر امروز داشتم با یک دوست جدید حرف می زدم. بحث سر اعتقادات و انسانیت آدمها بود. چیزهای جدیدی نبودند اما من رو به فکر فرو برد. گاهی اوقات حرف زدن راجع به اعتقادات خیلی راحتن اما موقع عمل که می رسه تازه می فهمی که چقدر سخته......

چرا ما قرآن می خوانیم با اینکه چیزی از آن نمی فهمیم؟ یک پیرمرد آمریکایی مسلمان همراه با نوه کوچکش در یک مزرعه در کوههای شرقی کنتاکی زندگی می کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت میز آشپزخانه می نشست و قرآن می خواند. نوه اش هر بار مانند او می نشست و سعی می کرد فقط بتواند از او تقلید کند. یه روز نوه اش پرسید : پدربزرگ من هر دفعه سعی می کنم مانند شما قرآن بخوانم ، اما آن را نمی فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می کنم و کتاب را می بندم ! خواندن قرآن چه فایده ای دارد؟ پدر بزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد : این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور. پسر بچه گفت : اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخهای سبد بیرون می ریزد!؟ پدر بزرگ خندید و گفت : " آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریعتر حرکت کنی." و او را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند . پسر سبد را آب کرد و سریع دوید ، اما سبد خالی بود قبل از اینکه او به خانه برگردد. در حالی که نفس نفس می زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیر ممکن بود و رفت که در عوض یک سطل بردارد . پیرمرد گفت : "من یک سطل آب نمی خواهم ، من یک سبد آب می خواهم ، تو فقط به اندازه کافی سعی خود را نکردی ." و او از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند . این بار پسر می دانست که این کار غیر ممکن است ، اما خواست به پدر بزرگش نشان دهد که اگر هم او بتواند سریعتر بدود باز قبل از اینکه به خانه باز گردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت . پسر دوباره سبد را در رود خانه فرو برد و سخت دوید ، اما وقتی که به پدربزرگش رسید سبد دوباره خالی بود.نفس نفس زنان گفت : " ببین! پدربزرگ ، بی فایدست . پیرمرد گفت : "باز هم فکر می کنی که بی فایدست ؟ به سبد نگاه کن." پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده بود ، سبد زغال کهنه و کثیف حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود؛ داخل و بیرون آن. پسرم ، چه اتفاقی می افتد وقتی که تو قرآن می خوانی . تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری ، اما وقتی کهآن را می خوانی تو تغییر خواهی کرد؛ باطن و ظاهر تو و این کار الله است در زندگی ما.

|